مدتی است احساس میکنم دچار بحران شدهام. اسمش نمیدانم چیست ولی خودم اسمش را گذاشتهام بحران چندپارهگی. توضیحش مفصل است، شاید هم مضحک.
فقط همین که فکر میکنم قرار بوده من چند نفر باشم و اشتباهی یک نفر شدهام.
گفتم که مضحک است ولی مطمئنم یک جای کار میلنگد. آخر چطور ممکن است انقدر تمایلات و احساسات متفاوت و متناقض در وجود یک نفر جمع باشد؟
مثلن هم از گرما فراریام، هم از سرما عاجز.
هم با صدای لئونارد کوهن نشئه میشوم، هم با آواز شجریان کیفور.
هم شیفتهی دیوانهگیهای مارک شاگالم، هم مبهوت ظرافتهای داوینچی و میکلآنژ.
هم شخصیتها و دیالوگهای سلطان و ضیافت و سرب کیمیایی مسحورم میکند، هم تجربههای بیمرز کیارستمی در مشق شب و ده و شیرین، مبهوتم.
هم طرفدار دو آتشهِی رئالم، هم هوادار پروپا قرص بارسلونا.
هم دلدادهی پوسترهای لبریز از رنگ قباد شیوا و نقاشی خطهای گرم احصاییام، هم حیران تایپوگرافیهای سرد رضا عابدینی.
هم بندهی میرزاقاسمی و کباب تابهایام، هم دلباختهی پاستا آلفردو.
هم مجذوب اسنوکرم، هم خراب نَرد و گل کوچک.
هم عاشق سادگی مردم کوچه و خیابانم، هم متنفر از زرنگبازیها و حقهبازیهایشان.
تا اینجا البته مشکلی نیست. مشکل از آنجا شروع میشود که میخواهم به همهی این تمایلات و علایقم هم برسم.
هم مستند بسازم، هم جستار بنویسم.
هم لیگ قهرمانان اروپا را دنبال کنم، هم کتابهایم را بخوانم.
هم جوکر و پوست شیر ببینم، هم دورهی بازتماشای فیلمهای آلن رنه و آنتونیونی بگذارم.
هم فن بیان کار کنم، هم در حمام آواز گوشخراش بخوانم.
هم با فامیل و دوستان وقت بگذرانم، هم به خلوتهای منظم خودم برسم.
هم بساط حجرههای تیمچه و پله نوروزخان را بجورم، هم طبقات پالادیوم و اُپال را بالا و پایین کنم.
هم شکمم را آب کنم، هم نان خامهای بخورم.
هم کاری به کار کسی نداشته باشم، هم حسابی از خجالت موتوریهایی که بین ماشینها میلولند دربیایم.
خب حالا قانع شدید؟ به نظرتان من قرار نبوده چند نفر باشم و اشتباهی یک نفر شدهام؟ من حق ندارم دچار بحران چندپارهگی بشوم؟ شاید هم چندپارهگی بحرانی؟
14 آبان 1403