امروز جمله ای از الکساندر پوپ خواندم که حسابی فکریام کرد: «عصبانیت، گرفتن انتقام اشتباه دیگران از خودمان است»
.
بارها شده راننده بیملاحظه روبرویی یا کناری میپیچید جلویمان و ما از دستش عصبی میشویم و سرش داد و بیداد میکنیم و او بدون اینکه عین خیالش باشد گازش را میگیرد و میرود و ما میمانیم و یک اعصاب به هم ریخته و دندانهایی که از فشار روی هم درد گرفتهاند و حنجرهای که خراشیده شده و قلبی که ضربانش به هزار رسیده و چهرهای که برافروخته و ذهنی که تا بخواهد به حالت عادیاش برگردد یک ربع نیم ساعتی طول میکشد. خب با عصبانیتمان چه کردهایم به جز گرفتن انتقام اشتباه رانندهی بیملاحظه از خودمان.
دیگر مطمئن شدهام که با این خشمها فقط دارم خودم را فرسوده میکنم. این آدمها درست بشو نیستند: کارمندی که کارش را درست انجام نمیدهد. دوستی که همیشه بدقولی میکند. رانندهای که مرتب لاین عوض میکند. فروشندهای که دوز و کلک سوار میکند تا جنسش را بفروشد. تعمیرکاری که کارش را سمبل میکند. حالا من عصبانی بشوم و داد و بیداد بکنم یا نه، اینها درست بشو نیستند. چرا انتقام اشتباه اینها را از خودم بگیرم؟