بعضی آدمها اعجوبهاند، گنجاند، دُردانهاند.
مرتضی سرهنگی از آنهاست.
زیاد دربارهاش گفتهاند و شنیدهایم.
از هنرهای ریز و درشتش.
ولی یک وجهاش را هنوز نگفتهاند یا کم گفتهاند.
سرهنگی مرد استعارههاست، مرد داستان است.
از کوچکترین موقعیتی استعاره میسازد و از دل سادهترین واقعهای داستان استخراج میکند، چونان گوهرشناسی که از دل سنگ، جواهر بیرون میکشد و مبهوتت میکند.
خیلی از استعارههایش دیگر ضربالمثل شدهاند.
خلاصه که آقامرتضی امروز در یک جلسهی سهچهار ساعته آنقدر روایت و مَثل رو کرد تا مردی که سالهاست مهر سکوت بر لب زده و پا نمیداد برای گفتن ناگفتههایش را چنان سر ذوق آوَرَد که همانجا هر چه سالها نگفته بود را یکجا بریزد روی میز.
این قدرت داستان است و معجزهی استعاره و هنر و مهارت “آقامرتضی” که کلمات در مشتش چون موماند و داستانها در قلم و زبانش چون رود روان و آدمها در برابر کلامش تسلیم.
بیخود نیست که چهلسال بی سروصدا و هیاهو روی یک صندلی نشسته و به کاری که بلد بوده و به آن اعتقاد داشته چسبیده و اندازهی چند سازمان عریض و طویل کار کرده و دستاورد ساخته و هنوز هم مثل یک نوجوان، مشتاق است و همچون یک کودک، جستجوگر و یابنده.
داستانها و استعارههایش هم حالا عصای دستش شدهاند در پیرسالی و جوانحالی.
1 آذر 1403